حرفای من لعنتی!

خدایا کمک.......

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390 4:2 توسط A.T.Y |


همیشه همینه 

تا بخوام یه کاری شروع کنم انقدر توو دل ادمو خال میکنن نتونی کاری کنی

همینه اینا بخاطر پوله 

ای خداا 

نمیخوام گریه کنم اما اشکام خود به خود میاد 

خستم....

خسته 

احساس ناتوانی و تنهایی میکنم 

کاش خودم پول داشتم کاش کاش 

نه راه پس دارم نه راه پیش 

بدادم برس خدایا 

من بچشونم 

اما نمیتونم خواسته ی ازشون داشته باشم 

نه که تا الان نکرده باشن . .

در حد خوراک کنی پوشاک 

اما هیچ وقت له فکر ایندم نبودن

نه پولی بود واسه درس خوندن 

نه پولی واسه شروع کار جدید 

اینم سپردم دست خودت اگه میبینی ضرر میکنم 

نشه این کار 

خدایا انقدر ضعیف شدم و خودمو باختم که طاقت شکست ندارم 

خدایا خودت کمکم کن 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 15:48 توسط A.T.Y |


من فهمیدم اون نشونه رو خدا

من فهمیدم اما قدرتشو ندارم 

کمکم کن 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393 2:4 توسط A.T.Y |


دلم شور میزنه حس بدی دارم 

گلوووم خشک میشه 

کل وجودم ویبره شده 

حالم خووب نیست ...

میخوام گریه کنم مفصل اما جز چند تا قطره اشک بیشتر نمیاد 

نمیتونم تمرکز کنم...

میترسم .. از اتفاقاتی که برام میخواد بیوفته 

خدا شاهده ذره خوشحال که نیستم ناراحتم هستم 

ثانیه ی دلم نخواسته ازدواج کنم !!!!!!!

دلم تغیرات توو زندگی نمیخواد 

همیشه همینم تا واسم کاری پیدا میشه 

تا قراره چیزی تو زندگیم عوص شه جبهه میگیرم 

با اینکه از این دنیایی که برای خودم ساختم خسته ام 

من سرگردونم ... بین زندگی کردن و نکردن 

اگه اختیار انتخاب داشتم ، نبودن انتخاب میکردم 

 

" پناهی غیر آغوشت ندارم 

صدامو میشنوی این التماس 

تو تنهایی ولی تنها نزارم "

تا اینجا اگه تونستم تحمل کن فقط چون  به تو تکیه کردم خدداااا 

 

از موقعی که یادم میاد این حس دلشوره اضطراب در من بوده 

یکی از بدترین چیزایی که تجربه کردم 

مغزمو منطقمو  از کار میندازه...

تمام وجود میشه احساسات بد فکرای بد 

گاهی بقدری زیاد میشه که دل درد میگیرم 

خدایا همه روح های بیمار شفا بده  

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393 12:25 توسط A.T.Y |


حالم خوب نیست 

درد مبکنه قلبم

قرص خوردم بکپم که انقدر سر و صدا کردن بیدار شدم 

بدون هیچ فکری خوابم برده بوده 

الانخوابم میاد اما مغز لعنتی با فکرای بیخود نمیزاره بخوابم 

خدایا شب الان .... وای به حال رور ..... 

چه روزی باشه فردا 

از همشون متنفرم 

+ نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393 23:52 توسط A.T.Y |


من یه ترسو بیش نیستم

یه عوضی ترسوووووو

تا سر ساعتی که باید میرفتم هی میگفتم برم یا نه :|

اخر سر نرفتم

از خودم متنفرم

متنفرم که عاشق غمم 

متنفرم که انقدر ترسو هستم

متنفرم از همه بی تفاوتیام

متنفرم از این که میدونم آخرش چی میشه اما بازم اشتباهمو تکرار میکنم

متنفرم از غرور لعنتیم

متنفرم از این که انقدر احساساتیم

متنفرم که انقدر احمقم 

متنفرم از شخصیتی که دارم

از خود لعنتیم متنفرم 

+ نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393 5:15 توسط A.T.Y |


نمیدونم فردا برم کلاس یا نه

در مورد موضوعی که ازش میترسم و دوس ندارم در موردش خرف یزنن

میترسم وقتی همه اون متن رو بخونن نگاهشون به من باشه

البته این جلسه نرم جلسه بعدو که بایدم برم و وبازم در مورد این موضوع 

حدایا چه کنم

اعتماد به نقسم رسیده زیر ضفر

اگه کسی گیر نده عمرا برن 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393 5:4 توسط A.T.Y |


یه شب بد دیگه ....

گریه هاش وقتی جیغ میزد بازم دستپاچم کرد

یه حسی بدیه 

هر بار اینکارو میکنه فکر میکنم میمیره 

گریه میکرد 

من هیچ کاری نمیتونستم بکنم 

سرد بدون بی تفاوت بودن اون یکی آزارم میده

فکر میکنه فیلم بازی میکنه

حالم اززندگیمون بهم میخوره

چقدر دوریم از هم .......

مگه میشه کسی که روزی عاشق بوده انقدر سرد بی تفاوت باشه

گریه میکنم ..... نمیدونم از چی و از کی 

نیاز دارم یکی بفلم کنه من با صدای بلند گریه کنم

کاش مغرور نبودم

کاش میتونستم احساستمو بروز بدم

کا ش میتونستم با صدای بلند گریه کنم 

قلبم درد میکنه

دلم بدجور شکسته 

از خودم و دنیایی که برای خودم درست کردم متنفرم

کمکم کن

تنهام

تنهام

نیاز دارم به محبتت 

این سردی خونه منو داره دیوونه میکنه

میخوام براشون مهم باشم

میخولم دوسم داشته باشن

میخوام درکم کنن

نیاز به  آغوش دارم یه آغوش گرم 

همه هستن

اما هیچ کدوم.....

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393 4:13 توسط A.T.Y |


خودم به خودم این عید زهر کردم 

هیچ حوصله ندارم هیچ

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393 19:26 توسط A.T.Y |


اعصابم بشدت خورده بشدت 

از همشون خستم 

احساس پوچی و بدبختی میکنم 

دلم نمیخواد ثانیه زنده باشم 

از خدا بزرگ مرگ میخوام مرگ 

خدایا کی پس عدالتتو به من بابد نشون بدی هان 

خسته شدم 

کی باید یه فرصت هم نصیب من بشه 

تا کی بدبختی و بی کسی 

تا کی 

بسه دیگه

بسه اه بسه 

یه خلا بزرگی تو وجودمه که با هیچی پر نمیشه 

من هیچ شدم هیچ 

عمرم زندگیم ایندم جونی سلامتیم پای ادمای که تو کنار گذاشتی از بین رفت 

گناهم چی بود 

چرا باید تاوان اشتباه دیگران من میدادم 

گفتی صبور باش صبور بودم 

گفتی قانع باش قانع بود 

گفتی دل نشکن نشکستم 

چرا میبینم ادمایی که پر توقع بودت صبور نبودن پای خواستهاشون وایسادن به همه جا رسبدن

اونوقت الان باید به من بگن میخواستی قانع نباشی ... توام میخواستی خووو 

اخر درک اینکه ؟؟؟ 

اخر محبت زجر بدبختی تو دنیا اشغالت 

گوه به دنیات و ادمای اشعالش 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 21:20 توسط A.T.Y |


اصلا حالم خوب نبست اصلا !!

ناامید تر و پوچ تر از همیشه

خیلی سخته حرف از عزیزانت بشنوی

هه بدتر شه اینکه دیگه حسی نداری

عصبانیت ؟! تنفر ؟! هیچ کدومش 

اسمش میشه بی غیرتی یا بی تفاوتی 

خدایا ازت دور شدم خیلی 

خیلی زیاد

وقتی ارت دور میشم میفهمم به پوچی درونم بیشتر نزدیک شدم 

همیشه واسه تو مینوشتم .... 

مخاطب من تو بودی

الان چی ؟؟ 

فکر میکنم توام مثل بفیه فقط نگام میکنی 

من بیشتر تو این لجنی که ساختم واسه خودم فرو میرم و تو نگاه میکنی 

هه

دقت کردی هیچ چوری جوری نمیشه من یه کاری و شروع کنم 

چقدر دلم نمیخواد زندگی کنم 

هه 

همه خوشی ها رو عشق ها و پول ها و آرامش نصیب بنده های کن که ازت میخوان

من هیچی نمیخوام .... جز اینکه تو پیشم باشی 

احساس بدی تنهایی پوچی تاریکی نا امیدی

منو ببر پیش خودت 

ببر خدا !!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393 18:18 توسط A.T.Y |


نصف شبای پاییز خیلی دردناکتر میگذره .....

قلبم درد میکنه 

یه حس بدی دارم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393 2:34 توسط A.T.Y |


متنفرم از کسایی که تا باهات کار دارن میان سراغت 

خدایا چرا من نمیتونم حریف کسی بشم

چرا نمیتونم نه بگم 

چرا نمیتونم کسی ناراحت کنم

اخه اون ادم کیه مگه ... چه نسبتی با من داره ... 

بگم نه چی میشه 

ازش متنفرم لعنتی و که این حس بد بهم داد الان 

جوابشو نمیدم که ... ولش بگذریم

راستی دیدی الهام هم نشد 

امیدم به اون بود که نشد 

هی چرا نمیشه 

خسته ام 

دلم نمیخواد هیچ کاری کنم 

خودمو تو اینا دیدم ... هه 

7 سال چقدر تغییرم داده 

خدا خداااااا خداااااااا 

دلم گریه میخواد 

دلم ارامش میخواد 

دلم زندگی نمیخواد 

دلم نمیخواد باشم 

چی میشد این ارزومو براورده میکردی منو میبردی پیش خودت 

خدایاااا کمکم کن کمکم کن 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393 22:59 توسط A.T.Y |


اولین غم از همین روز شروع شد ...

اولبن سالی که در ناامیدی و غم و پوچی خونه نشین شدن ...

هر سال به مراتب برام دردناکتر شد و الان 

وارد 7 سال بیکاری و بی هدفی شدم 

7 سال ... 7 سال از بهترین سالهای عمرم تباه شد 

یه غم بزرگ دارم ...

یه سنگینی رو قلبم حس میکنم 

نمیزاره راحت نفش بکشم 

کاش 7 سال که نه 7 ماه که نه 7 روز هم نه 7 ساعت دیگه هم نه 7 دقیقه ...

فقط نباشم .... همین کاش  

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393 18:20 توسط A.T.Y |


پر از پوچی تابستون پاییز میکنم .....

پر از ناراحتی شهریور مهر میکنم.....

با روحی خسته جسمی داغون .....

تمومش کن 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 16:41 توسط A.T.Y |


حوصله خوندن ندارم دیگه از سنم گذشته ..

حس میکنم دچار پیری زودرس شدم

نه هوش حواس درست جسابی دارم نه مغزی برای یادگیری نه حوصله ی ...

فردا امتحان زبان دارم

هیچی نخوندم سه روز فقط کتاب باز میکنم و میبیندم حتی دریغ از کلمه ی که بخونم.....

میخوام همش فرار کنم

میدونم این ترم پاس نمیشه  میدونم من میدونم من لعنتی 

سر  کلاس نه تلاشی کردن نه حتی خوندم لعنت به من 

البته بگم :| واسم مهم نیست یه جوری دلم میخواد قبول نشم که نرم .....

مهم نیست مهم سرزنش اطرافیانه همین

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393 23:52 توسط A.T.Y |


غمگینم ...

پر از خشم ناراحتی

یه دلشوره عجیب دارم ...

یه حس بد 

به موهای سفید تو آینه نگاه میکنم....

چقدر زمان گذشت ...

چقدر پیر شدم  ....

یاد اینده سیاه پیش روم میوفتم 

گذشته تلخم 

حال پر از دلهره ام ...

خستم و بی حوصله و بی تفاوت ... 

درد میکنه اعماق قلبم ... وجودم....

پر از پوچی شدم 

سرزنش روزای از دست رفته ....

من چی شدم !!! من چی بودم !! 

من از اینی که هستم متنفرم !!!

متنفرم از شخصیت داغونم ...

متنفرم از حال و اوضاع الانم ...

متنفرم از نگاه دیگران بخودم 

متنفرم از دلسوزی بقیه وقتی یکم منو میشناسن

متنفرم از اینکه انقدر ضعیفم

متنفرم .... 

از دنیای که واسه خودم ساختم 

از همه شنبهایی که باید عوض میشدم اما نشدم

من از شبای شنبه بیزارم ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393 0:15 توسط A.T.Y |


ته قلبم یه غم بزرگه 

کلا روزی بیاد که من دلشوره نداشته باشم

تپش قلب نداشته باشم

کاش روز ارامش ابدی زود زودد باشه کاش

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393 23:37 توسط A.T.Y |


هنش میترسم از پسش برنیام

راهش 

کاراش

ادما 

من عادت به بیرون ندارم که

خدایا میترسم 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 5:28 توسط A.T.Y |


دارم از دلشوره میمیرم

خدایا کمکم کنن

من از پسش برنمیام 

خدایاااااا 

کمکم کن

میترسم 

میترسم 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 5:26 توسط A.T.Y |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اینجا ماله منه!
دفتر منه!
می نویسم تا آروم شم!
میگم حرفای رو که به هیج کس نمی شه گفت!
خیلی وقته می نویسم حرف دلمو!
می نویسم
می نویسم
و باز هم می نویسم
تا
آروم شـــــــــــــــم


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1393

آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
بهمن 1391
دی 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
آرشيو



پیوندها

****مدادرنگی‌های سياه و سفيد****
..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::..
خدا و دیگر هیچ
روزی از روزهای بد
عكسهای ناشيـانه از یک عکاس ناشي
ّبه ياد آشنا
شریعت شهید شریعتی از نگاه شعر من
"من"
****دلنامه****
حس غریب ... !!
بهـــــــار من !
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin